عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

خبر فوری: حذف شدن "بی بی" از لغت نامه سارینا

سلام... خدا رو هزار مرتبه شکر که یک کمی تنبلی رو کنار می گذاری و داری بهتر کلمات رو ادا می کنی. واقعا برای من که خیلی جالب بود. کلمه بی بی که ناگهانی و اتفاقی به زبان آورده بودی و دیگه عادت کرده بودی و به خوابیدن " بی بی " می گفتی ، تقریبا از اواخر آبان ماه (اواخر 31 ماهگی ات) حذف شد و تبدیل شد به  " دالا دالا " و چند روز بعد هم رسیدیم به اصل کلمه یعنی " لا لا " قضیه از این قرار بود : پست قبل نوشته بودم که روز بعد از عاشورا، خونه مامانی منیژه شون مراسم عزاداری و تعزیه خوانی بود . در اون مراسم نمایش  حضرت علی اصغر (ع) را اجرا کردند و در تعزیه، حضرت رباب رو هم نشون دادند که برای نوزاد شش ماهه اش...
24 آذر 1392

سارینا در محرم 92.....

سلام دوباره به دختر خانوم خودم... خدا رو شکر که امسال هم تونستیم تاسوعا و عاشورا رو درک کنیم و برای امام مظلوم مان عزاداری کنیم. شما هم امسال برای شهادت امام حسین (ع) سیاه پوشیده بودی . ازت ممنونم که تقریبا با من و بابا همکاری می کردی و حوصله به خرج می دادی و می تونستیم با هم دیگه در مراسم های عزاداری شرکت کنیم ، حتی یک بار به همراه بابا محمد یک مسافت زیادی رو به همراه دسته عزاداری طی کردین. ایشالاه که خدا قبول کنه. الهی قربون چادر مشکی ات بشم که واقعا خانوم شده بودی و خیلی قشنگ چادر سر می کردی و احساس ناراحتی هم نمی کردی. الهی فدات بشم که هر چی از فهم و شعور و منطقت در این سن و سال بگم، کم گفتم.   ...
24 آذر 1392

سارینا با چند چهره...

دوباره سلام... این پست مربوط می شه به عید غدیر امسال که صبح بعد از بیدار شدن و صبحانه خوردن به عید دیدنی رفتیم و ناهار خونه عزیز اقدس شان بودیم. قبل از ناهار، الهام خانوم حوصله اش سر رفته بود که ناگهان فکری به ذهنش رسید و همان لحظه اجرایی کرد. بله عزیزم، این عکس های پایین مربوط می شه به هنر نمایی الهام که روی شما انجام داده. جالب اینجا بود که اصلا اذیت نکردی و با کمال خوشحالی از درست کردنت استقبال می کردی. حاج خانوم نسبتا با حجاب:     حاج خانوم  کاملا با حجاب:     خانوم مانتویی که از اهالی بالا شهر تهران هست:    ...
22 آذر 1392

تغییرات و کارهای سارینا در چند ماهه اخیر... ( تا 32 ماهگی)

سلام به دختر نازم... قصد دارم در این پست جبران کنم و کارها و تغییرات دو ، سه ماه اخیرت رو ثبت کنم.سریع می ریم سر اصل مطلب: طبق معمول خیلی خودت رو بزرگتر از محمد مهدی یا ترنم و مه یاس می دونی و به محض دیدنشان براشون کلی ادا در میاری و آقون آقون می کنی و براشون دالی بازی می کنی، مثلا می خواهی باهاشون تلفن صحبت کنی ، صدایت رو ناز می کنی و مثلا بچه گانه باهاشون صحبت می کنی. یک نکته خیلی جالب اینجا بود که یک روز فاطمه کار داشت و ترنم رو آورد خونه مون و شما باهم بازی می کردین. بعد از رفتن ترنم متوجه شدم که کنترل تلویزیون نیست و طبق معمول از سارینا خانوم پرسیدیم که کنترل کجاست؟ که دست من رو گرفتی و بردی به سمت کمد اسباب بازی هات ...
22 آذر 1392
1